تولدت مبارک

دیروز برای دیدنت امده بودم.اخر می بایست غمگین ترین روز تولدت را جشن می گرفتم.

باور نمی کردم روز تولدت شمع رفتنت را روشن کنم.

پیش روی هوای سنگین چشمانت نشستم ؛بغض کردم و اشک ریختم

اما تو نفسهایم را نادیده گرفتی؛دستانت را از من دریغ کردی و

فقط سکوت کردی تا کلامم بین سرمای وجودت نا پدید شود.

افسوس که چشمانت را برای همیشه بسته ای.

رسم وفاداری تنها رفتن نبود با هم مردن بود.عهد بستیم که برای هم بمانیم. من ماندم

برای تو اما از تو برای من تنها مشتی خاک سرد ماند.

رفتنت را با ماندنم  قیاس میکنم تفاوتی نمی بینم فقط من اسیر بازی روزگار شدم و تنم

بازیچه ی شلاق بادی بی رحم و تو سوخته ی بازی ساخته ی روزگار ودر اغوش خاکی

غمگین و لبریز از بی مهری.

نگاهت کردم جز فاصله ای از خاک ندیدم ؛نبودنت را فریاد زدم  جز طعنه ی باز خورد

صدایم نشنیدم .دستهایم برای عبور از این حجم خاکی بی تابی می کردنداما بیهوده

به اب و اتش می زدند.

رز ها را برایت پر پر کردم باز ساکت بودی و سرد و سنگین

هنوز باور نمیکردم در اغوش خاک خوابیده ای؛ شاید از من گناهی سر زد که

خاک را بر من ترجیح دادی.

وقت رفتنم رسیده بود؛ گلبرگ های پر پر شده از ترس پژمرده شدن ماندنم را التماس

 می کردند ؛ولی تو ساکت خوابیده بودی .

در سکوت سرد وجودت شمعهای اولین تولد نبودنت را فوت کردم

.........................................تولدت مبارک....................................... 

/ 106 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

من تمنا كردم كه تو با من باشي تو بمن گفتي - هرگز، هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا اين غصه اين هرگز كشت

سلام

پس از توفان پس از تندر پس از باران سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد نه بيد ز باد نه برگ از برگ مي جنبيد شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند دوباره راه را بر ماه مي بستند و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي به ديدار تو من مي آمدم با شوق با شادي *** تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد تو با من مهربانتر از مني با من تو با من مهرباني مي كني چون مهر مهري مهربان با من *** پس از توفان پس از تندر پس از باران گل آرامش آوازي به رنگ چشمهاي روشنت دارد نسيمي كز فراز باغ مي آيد چه خوش بوي تنت دارد من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

سلام

كسي با سكوتش، مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد كسي با نگاهش، مرا تا درندشت درياي خون برد مرا باز گردان مرا اي به پايان رسانيده - آغاز گردان !

سلام

در من غم بيهودگيها مي زند موج در تو غرور از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر *** اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت *** انديشه روز و شبم پيوسته اين است ((‌من بر تو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم *** اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد *** اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من، غم بيهودگيها مي زند موج در تو، غروري از توان من فزونتر

سلام

تو اي شكوهمند من شكوه دلپسند من تو آن ستاره بوده اي كه مهر آسمان شدي ز مهر برتر آمدي فراز كهكشان شدي به دره ها نگاه كن به ژرف دره ها نگر به تكه سنگهاي سرد به ذره ها نگاه كن به من بتاب كه سنگ سرد دره ام كه كوچكم كه ذره ام به من بتاب مرا ز شرم مهر خويش آب كن مرا به خويش جذب كن مرا هم آفتاب كن

سلام

آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود كودك بينواي من، گريه مكن براي من گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو: (( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود )) اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من ( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )

ستايش

سلام محمد جان بابا کجايی شما؟ميدونی چن وقته منتظرم آپ کنی آفرين آپ کن که همگی منتظريم

)شيطون بلا(زهرا

سلام دوست عزيز... من در اين آپم از اين متن شما استفاده کردمالبته اجازه گرفته بودم...خوشحال ميشم بيای پپيشم بازم ممنون از متن بسيار زيباتون... فعلا بای بای

متنت بد متنی بود،بـــــــــــــــــــــــــــد (ازون بداها) خيلی خوشحالم که متونم اينجوری باهات......هرچند که يک طرفه است ولی ما که حال ميکنيم