تمنا
تمنای ماندنت را از روزگار کردم نه تقاضای رفتنت را
با رفتنت تمام لاله ها را از اسمان دلگیر کردی
ندانستی با غم نماندنت از بغض سیراب شدند
رفتی ولی رد نگاهت را بر چشمانم جا گذاشتی
اما نمیگریم تا مبادا رد نگاهت را سیل اشکم ویران کند
تمام ارزوهایم میان دستان تو شکست اما شکستن من از این بود که....
تکه تکه ی ارزوهایم را در اسمان بی وفایی رها کردی
شاید دیگر چشم انتظار باران نمانم...
چون کویر نبودنت را دریایی از باران هم نمناک نخواهد کرد.
نویسنده : محمد ; ساعت ٦:٤٧ ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :
